تبليغاتX
-.-.-> درد و دل هاي يه دل ديوونه

درد و دل هاي يه دل ديوونه

نفس می کشم پس هستم

یه قصه است که می گه لحظه های تنهایی تو با خیابون ها سپری نکن ولی من خیابو ن ها رو دوست دارم جون یاد آور لحظه هایی که با دوستانم بهترین لحظه های بچگی ، نوجوونی و جونی را به یاد من میاره ولی که اما نداره یعنی زمان ایستادن نداره دیروز مثل روزهای قبل ام تو خیابون قدم زدم و کلی با خودم حرف زدم یاد اون قدیم که لحظه های شلوغی داشتم ، یاد اون وقت ها که شیطونی زیاد می کردیم از سر کول هم بالا می رفتیم یاد اون وقت ها که به جنس مخالف هم سنمون تیکه می نداختیم یاد اون وقتا که ....

اما الان قدم هام فضای بازی دور و ورش و پاچه شلوارهای بغل دستی ، جلویمو خاکی نمی کنه به هر حال اینا رو نگفتم که درد دل کرده باشم اینا رو گفتم که تصویراش از یادم پاک نشه

دلم تنگ از اون آدم هایی که معرفت هاشون خونه بچگی هاشون جا گذاشتن اما این داستان من که چند قسمت داره نمی خواد اینا رو بگه بلکه می خواد با حرف هاش بخنده و بفهمه که دیگه هیچ چی بلد نیست بگه

پایان قسمت اول

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:10 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |

راه و من یک خیال

خستگی پا و لبهای باز

چشمانِ کم سو

اشک و آه خواهر

راه و بیراه من

امیدش بود دو رنگ

دست تنها بالا

انگشتان جم ، دو دست تنها

آه و غم ، خنده دوستان

آینه ی عشق ام پر

صدای خرد بچه

طناب و چهارپایه

راه یک گام بلند

من پشت او قایم

زندگی طناب آبی

سرخ فریاد پدر

کو رضایت مادر ؟

کو اشک و مرحم ؟

پدرش قول داد مرد

زیر دستانش کف

مردم تنها جمع

مادر ، افراد و چند بازیگر

من حدیث یادم رفت

بخشش دولت نه

اسلام پر ، مرگ از سر

بهنود رفت بر ماشین سفید چند رنگ

آنها ماندند پشت درب

سایه هاشان ترک کردند از خجالت

من  همانجا ماندم ای وحشت

پدرش رنگ آدمیت زد

او رفت از پای یک راه

پای مردم در راه اش ماندند




نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:41 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
 

سلام ای باد صبحی ای باد شرقی

چرا اینگونه ای تو حال نداری ؟

شنیدم تنها می ری اینور و اونور

برات پیدا کنم یک یار و یاور

شنیدم مردی هستی خوش سر سیم

زپای خویش نداری بندی از پیش

جوابم ده چرا یاور نخواهی

یه همراه و یه همدل تو نخواهی

جوابی داد دندانم بشکست

سرش را کند بالاتر ز من کرد

به من گفتش کدام یاور پیدا کرده ای تو

که دل بازد ولی پایین نبازد

مگر یادت نبود چند سالیس

فلان یاور بود هم خانه احمد درویش

که پنچ سالی نمود او را دست مالی

ز او هم  بر در و همسایه رسيد حالی

سپس آمد سری در سرسرای تو درآورد

دل خود را مجنون تو ها کرد

سپس دیدیش در پارک با دیگری بود

ز دوست خویش سرش در سر سری بود

سپس دیدی در جای زندگانی

که تن و پا فروشد به حرامی

یادم هست ز این دنیا تو را هم رها کرد

گر تو خواهی  من که یادم هست با تو چه ها کرد

سپس چاقو کشیدند واسه تو

ز درویش یارت بود گمانم یا دوست تو

شنیدم دوستشم دوست خوبی است

ولیکن دوستشم کردن یه جا سست

به هر حال حرفهایت را کرد دیالوگ

ولیکن او همیشه می زد زِر مفت 

شنيدم بر سر تخت يادت

مي كنَد لباس مي كُند با آن پسر بحث

شنيدم گفت بيا همدم من شو

ولي همدم كه شريكِ جنسي ام شو

شنيدم او افليج شد خود را نمود كيش

ولي سالمتر از هر كس دل و تن مي دهد به ديگران بيش

ولي او هچنان رفته است سر كار

چه من ديدم چه خود ديدي چه الله

كه نقش تخت خواب بر خود ببيند

و نر را بر روي خود خفته نشيند

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:53 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
بالاي پنجره ايستادم و به شهر هميشه آلودمون نگاه مي کنم اگه هواش آلوده نباشه آدمهاشو آلوده مي کنند ، خيره شدم به آخر آسمون تنها چيزي که آخر داره تو اين دنيا همون آسمونه که گاهي روشن و گاهي تاريک اما آسمون شهر ما واسه خيلي هاش تاريک ،‌ مي خوام فرياد بزنم و تو فريادم يکي رو تنبيه اش کنم ازش بنالم که چرا من مي نالم يکي رو خيلي وقته دارم که خودم خري ات مي کنم به اون مي توپم اسمش خداست برا همه هست ولي خداي من با خداي ديگرون فرق داره تنها اون که جون ميده واسه همه چي من خيلي باهاش حال مي کنم چون حال خيلي ها رو مي گيره حال خودشم گرفته مي شه ، تو افکار خودم داشتم مشت و لقد پرت مي کردم که صداي نيمه آشنايي بلند شد ،‌ از آسمون چشمام به به زمين خرد چشمام شکست نگاه هم آزاد شد ، ديدم پسرکي با چرخ دستي اش داره تو آشغالها اينور و اونور مي کنه ، از بالا داد زدم دنبال چي هستي ؟ گفت يه لقمه نون ! من گفتم شعبه نونوايي زدن توش خنديد و گفت آره ولي صفي نيست ، گفت خوب قربون دستت يه نون ام واسه من بگير تا من بيام پايين ، گفت باشه ، يه شربت درست کردم تا برم هم نشينش شم رسيدم دم در همون جا بود ، نشستيم گفتم نون ام کو چرا نون واسه نگرفتي ،‌ گفت : اين نون ها از گلوي تو پايين نميره ، چرا عقل مردم به چشمشونه ؟

بي خيال شربت خرد و يه ذره صحبت کرديم يه پاکت سيگار دراورد گفت مي کشي گفتم آره اما اينجا نه ! خنديد گفت ما هم خيلي وقته مي کشيم اما همه جا فقط يه جا نمي کشيم اونم تو خواب ، با حال حرف مي زد هر کي ميرسيد به ما انگار دو تا رنگ مخالف هم ديده مشکي و سفيد ، آبي و قرمز ،‌ سبز و زرد بهشون توجه نمي کرديم تا اينکه يکي از دوستاش اومد گفت کامران بيا الان کم وقت فروختن مي رسه ها خنديدم گفتم کامران ، گفت مگه چيه تو کل دنيا فقط يه اسم با کلاس داريم عين خدا که هيچي نداره ولي يه اسم داره که خيلي نداره ، حال کردم با اين جمله اش تا اومديم خداحافظي کنيم مامانم اومدم يه جوري به من نگاه يه جوري به کامي ، انقدر جور وا جور نگاه کرد که حس کردم چشماي مامانم چپ شده خدافظي که کرديم مامانم گفت کي بود گفت ام کامران آشغال مي فروشه گفت ليوان چرا دستت گفتم شربت توش خرده گفت ليوان بنداز دور منم برم بالا نماز بخونم ، نگاش کردم گفتم سلام منو هم به خدات برسون ، اومدم پايين به کامي رو ديدم ته کوچه داره ميره صداش زدم وايساد رفتم بهش گفتم کامي تو چرا دست به هر چي ميزني برا خودت مي شه گفت : برا اينکه من هيچ چيزم همه چيزمه خودش ام نفهميد چي گفت اما اينو فهميد که راضي

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:51 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
چند وقتي هست که خيلي تو فکرم و تو فکرهامم به تو فکر مي کنم نمي دونم چرا اما فکر دست خودت نيست مثل سد سوراخي ميمونه که آبها يه دفعه مي خوان خودشون آزاد کنن دستم به قلم نمي ره اما فکرم تو کاغذ غرق مي شه چشمام خيس نمي شه ولي صدام هميشه بغض داره از رفيق فراريم اما دلم واسه تک تک شون تنگ شده اما ...

اينها رو نگفتم که بخوام بگم چرا با بهار بهاري نشدي مي دونستي بعد از پرنده ام تو بودي هم صحبت ام هر شب بوي گلاي شب بوت تو ذهنم ولي ...

دلم واسه ات خيلي تنگ شده گلم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:54 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
آدمای مختلفی تو این دنیا هستن هر چقدر فکر میکنم می بینم که هی چیزی برای اونها به غیر از خودشون مهم نیس الا بلا خودشون ولی همیشه سعی می کنن خودشون فراتر نشون بدن

این قصه واقعیت داره ، آمار زناي شوهر داري که تو زندگي شون با يک نفر ديگه رابطه دارن بيشتر مي شه چرا ؟
آمار جوونايي که روز به روز دارن با هم جنس خودشون يا اينکه با يکي از اقوام رابطه برقرار کنن بيشتر مي شه چرا ؟

آمار شکستن حرمت ها و سن زود عاشق شدن و شکست زود رس اش داره بيشتر مي شه ، چرا ؟

و ايران خاک اش به سر بلندي و افتخار به ذلت و بي اقتداري مي رسه چرا ؟

پدرام با صحنه اي سکوت کرد اما من نتوانستم من فرياد زدم ، موقع اي دختر ۱۲ ساله همسايه ما براي کسب بعضي از شرايط به تن فروشي دست زد ،

آيا راه ديگري نداشت و يا اينکه بر اسم دين و مذهب مادري پسر اش با ضرب کتک و ناسازا هم مسير مسجد براي نماز مي کند و صد ها يا ، يا ، يا

شما بگيد من مي گم من مي گم شما بگين کدوم آدم احمقي که خيلي دلش تنگ شده واسه خيلي ها و خيلي چيزا واسه بازي کردن هاش

برا همين قصه ناتموم دفتر قصه خودم که با هر چيزي شايد تموم شه اما دوست دارم اگه يه زماني تموم شد بي خاطره تموم نشه

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:5 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
ديروز و امروزم براي فکر کردن به فردام اما اي کاش فردايي خارج از فردا هاي ديگه داشتم ، اونم‌،‌ اونم طرحي تازه است براي خودم و اونم تک نوشتن

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:2 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
به نام خالق هستي که هر چي جديدا باهاش کار دارم من رو مي پيچونه

اين پست خيلي وقت پيش نوشته بودم دوست داشتم تو يه موقعيت خوب اون رو بزنم که از هيچ چيز و از هيچ جا دلم پر نباشه مثل هميشه از روي درد ننويسم اما نشد

به هر مثل هميشه به نام خودش

نمي دونم تو وصيتنامه از چه نثري استفاده مي کنند اما سعي مي کنم نثرم مثل اونا باشه

سلام دوستان ، ياران ، دشمنان ، و کسي که تو دوست داشتن من رو به پوچي رسوند !!!

کم کم نفس هاي آخر رضا خودتون از دو لحاظ هم خوشحال هم ناراحت ، خوشحال اينکه خيلي ها از دست من راحت مي شن و ناراحت به خاطر اينکه هيچي نداره طبق معمول هميشه آس و پاس واسه رفتن ، براي همين فقط مي تونه حرفاشو ببخشه

کم کم دارم به اين فکر مي کنم که قلمي که باهاش مي نوشتم به کي تقديم کنم ،‌شب و روز تو فکر اين بودم که فردام با امروزم فرق کنه برا همين خودمم فرق مي کردم به دليل همين ام خيلي ها رو اذيت کردم ، بگذريم اما از يه چيز خيلي خوشحالم که بدست اوردم قدرت فراموش کاري ، من نميتونستم فراموش کنم اما چند وقتيه بعد از مرگم مي تونم راحت تر فراموش کنم آخه ميدونيد خاک سرد واسه همه ، اما دوستاي من که زنده اند دلاشون و خاک گرفته ،‌ خيلي وقته

مي خوام نفس هامو  به يکي تقديم کنم که خيلي دوست خوبي بود برام درد ودلام هيچ وقت نمي گفت مهم نيست يا مثل مادرم يه روز بر عليه خودم به کارش نمي برد ولي ديگه نفس نمي کشه از زمستون به اينور ديگه پيشم نيست اون گلي بود که خيلي وقته دلم واسه اش تنگ شده و ...

مي خوام صدامو به قناري ام تقديم کنم که شايد شعرهاشو با صداي آدميزاد بخونه تا مردم بفهمن چي مي گه

مي خوام اشکامو به خيابون انقلاب تقديم کنم که خيلي خاطره توش دارم از لحظه اي که توش دوست داشتن و فهميدن تا موقع اي که رفتن و درک کردن

مي خوام نفرتمو تقديم به دو تا پسري کنم که هيچ وقت نشناختمشون چند ثانيه ديدمشون و اونها من رو هم نمي شناختن اما نفرت ،‌ راز رو به من هديه کردن

مي خوام معرفت ام رو به رفيقام بدم که فقط اين و ياد بگيرن دوست رو دوست بدارن 

و خودمو مي خوام به خاک بسپرم که چون تنها چيزي که هيچکس مالک اش نيست و منت اش رو سرت نمي ذاره


نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:57 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
خيلي وقته دلم واسه سگ ام تنگ شده چون اگه هيچي نداشت و اگه گاه گداري پاچه اين و اون و مي گرفت معرفت اينو داشت که به حرفاي من گوش بده نمي گم دلم گرفته دارم اينو مي نويسم اما مي خوام اينو به خيلي ها بگم که کاش يه عده معرفتي خيلي کمتر از سگ داشتن
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:57 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |
چند وقتي است ديگران مي خندند

يادم است آن روز او هم به من لبخند زد

يادم است آن ظهر او هم به من لبخند زد

يادم است آن شب او هم به من لبخند زد

يادم است آن روز که به لبخند زد

اشک در صورتم جا گذاشت و رفت

سلام اش بوي رفتن مي داد

به هر حال او لبخندي زد و رفت

او که ظهر لبخند مي زد

دوستم بود که در راهي بلند

بانگ ا... اکبر سر مي داد

دوستم باتوم به سر خورد دگر لبخند نزد 

يادم آن شب آن مرد به من لبخند زد

باتوم و اشک به سرآورد ولي به من لبخند زد

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:0 توسط رضا وثیقی نژاد طهرانی| |